|
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری وجفای تو باور نمیکنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دگر نمیکنم رفتی وبا تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه تو را در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم با انکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد می خواهمت هنوز به جان دوست دارمت ای مرد!ای فریب مجسم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 18:44 توسط الهام |
تو مرا به نام می خوانی نامت را نمی دانم تو به من اشاره می کنی اشاره نمی توانم من برای انکه چیزی به تو بفهمانم جز چشمانم چیزی ندارم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 1:50 توسط الهام |
برای اوکه نمی آید! کوله پشتی من پر از حرف های نا گفته است من تو را آسان از دست دادم حتی قبل از اینکه به دستت بیاورم قبل از اینکه حضورت را هر چند کم رنگ درصفحه راکد زندگیم حس کنم . تو مرا نا دیده گرفتی نمیدانم این جزو خصلت تو بود .از تو برای من فقط خاطره صدایت باقی مانده خاترات لحظاتی کوتاه که با من هم کلام می شدی رنگ صدایت زرد .خشک و جدی بود تو صدای تپش قلبم را نشنیدی شاید هم ترجیح دادی نشنیده بگیری. تو برای من بزرگ بودی بزرگتر از انچه که در خلوت من جا بگیری و جزو خاطراتم شوی اما من ساده دوستت داشتم نه برای اینکه چشمت زیبا بود یا نگاهت مرا به آسمانها می بردتو را دوست داشتم فقط به خاطر اینکه حضورت دوست داشتنی بود وجودت قابل احترام بود و این جزو خصلت ادمی است که دوست داشتنی ها را دوست بدارد اما حیف که تو انقدر مشغله داشتی که وقتی برای شنیدن حرف هایم نداشتی و دلیلی برای دیدنم !!من برای تو فقط یک عبور ساده بودم اما تو برای من دلیل زنده بودنم دلیل شعرو شاعریم دلیل نفس کشیدنم!عشق تو همه اعتبار من بود ومن چگونه بدون تو بی اعتبار به زیستن ادامه دهم وهمجون کالبدی که بی هدف راه میرود راهم را ادامه دهم؟ نمی توانم بنویسم دوستت داشتم چرا که این کلمه هم نمی تواند همه احساس تنهائی ام را بیان کنم تو برای من معنای واقعی یک حادثه بودی حادثه یعنی که من عاشق شوم اما تو هیچ گاه فرصت شنیدن حرف های مرا نداشتی خنده دار است اصلا راستی مرا به یاد می اوری ؟ من کجای خاطراتت مدفون شدم ؟ بی خیال نمیخواهم آزارت بدهم اصلا ازار دادن را یاد نگرفته ام زندگیت را بکن و خوش باش که من هم با خیالت خوشم احساس لگد شده ام را هم جدی نگیر بی خیال آنکه مرا نخواستی وحرفهایم را نشنیده و وجودم را نادیده گرفتی بی خیال اینکه تو تمام رویایم بودی.اما به من قول بده لحظه مرگم بالای سرم باشی نه اینکه حضورت مرگم را اسان میکند نه!می خواهم وقتی برای همیشه چشم می بندم نگاهم در نگاه تو باشد میخواهم خاطره این نگاهت را به یادگار با خود ببرم و در خلوت تنهائی قبرم به این فکر کنم که چقدر تو می تونستی خونسرد باشی نه بی احساس شایدم بی تفاوت با مرگ من برای تو هیچ اتفاقی نمی افتد نه کسی وارد زندگیت شد نه خارج اما مرگ من راه نجاتی است برای فرار از تمام نا کامی ها .دردها.عقده ها .حسرت هاو نا گفته هایم و... دوستت دارم با انکه میدانم دوستم نداری!!! + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 20:51 توسط الهام |
|
| ||||||