|
يه لحظه هايي تو زندگي هست كه دلت نمي خواد هيچ وقت تموم بشن دلت ميخواد سر ساعت داد بزني لعنتي چرا اين قدر عجله داري ولي ساعت كار خودشو مي كنه و بهترين لحظات زندگيتم مي گذره و تبديل ميشه به خاطره حالا فقط مي توني بشيني و به خاطراتت فكر كني و اميدوار باشي تكرار بشن. *** بنا به دلايلي اينجا كمتر مينويسم اصلا شايد يه وبلاگي درست كنم كه كسي ندونه نویسندش کیه! خداحافظی· + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 14:28 توسط الهام |
تبريك تبريك تبريك ميدونم الان چقدر خوشحاله خدا كنه هميشه شاد و سر حال باشه ****** اين روزا شاهد يك درگيري خيلي شديد بين عقل و دلم هستم انقدر تو سرو كله هم زدن كه هر دو تاشون خسته شدن .عقلم داره تمام سعي خودشو ميكنه كه به اين دل زبون نفهم بفهمونه اين همه سال تمام سختي هارو تحمل كردي.غصه خوردي كه به اينجا برسي حالا كه به همون چيزي كه ميخواستي رسيدي ديگه چه مرگته؟چرا با يه اتفاق كوچيك اين قدر دچار ترديد شدي؟ من تو اين درگيري كاملا بي طرفم شايد هردوشون حق داشته باشن! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 19:47 توسط الهام |
این روزا به شدت دنبال یه بهونه ام ولی مدت هاست که دیگه آتو دستم نمیده شده همون کسی که همیشه میخواستم بشه من چمه ؟چرا هر چی فکر میکنم بازم نمی دونم با ید چی کار کنم؟ دلم میخواد یه مدت تنها باشم کاش می تونست اینو درک کنه .کاش یکی پیدا میشد که حرفامو بفهمه! خداحافظی! + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 0:33 توسط الهام |
حوصله هیچیو ندارم فقط مثل جنازه افتادم رو تختم .وای خدا نه !فردا دانشگاه دارم لعنت به این شانس اصلا اگه من نخوام برم دانشگاه کیو باید ببینم *** دلم براش می سوزه از دیروز هر چی زنگ زده یا گفتم من خوابم یا جوری حرف زدم که از زنگ زدنش پشیمون شده فکر می کنه اون کاری کرده که ناراحتم در حال حاضر بزرگ ترین ارزوم اینه که بتونم برگردم به گذشته و اشتباهاتم رو جبران کنم ولی حیف که یه ارزوی محاله ببخشید اگه از حرفام سر در نیاوردید خداحافظی + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 18:33 توسط الهام |
|
| ||||||