|
چند روزی می خوام از این شهر که همه جاش منو یاد حماقتام میندازه برم دارم میرم پیش نسیم امیدوارم اونجا دیگه اینقدر داغون نباشم کاش یکی بود که می تونست منو ارومم کنه! + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 15:39 توسط الهام |
تموم شد ! بعد از چندین و چند سال بلاخره تموم شد خدا جونم یه کاری کن بتونم تحمل کنم !خیلی سخته بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم! + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 0:52 توسط الهام |
همیشه وقتی همه چیز خوبه و داری مثل آدم زندگیتو می کنی یه دفه همه چیز میریزه به هم دیگه به این عادت کردم دیشب وقتی شنیدم داشتم منفجر میشدم ولی چون دورو برم شلوغ بود به روی خودم نیاوردم نمی دونم این مردم چطوری به خودشون اجازه می دن این قدر راحت راجع به آدمایی که حتی یه بارم باهاش برخورد نداشتن نظر بدن و قضاوت کنن .از این که پشت سر یکی چرت و پرت بگیم و آبروشو ببریم چه سودی میبریم؟ با این که میدونم همش دروغه ولی از دیشب انقدر عصبیم که مجبور شدم به خاطره معده دردم چندتا قرص بخورم ولی همچنان درد می کنه.
کاش میشد به معنای واقعی "آدم" باشیم! + نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 14:9 توسط الهام |
شب خیلی خوبی بود امشب .کلی با ساناز و راحله و شبنم دوریدیم و خندیدیم. بعدش یه نفر پنجمی با دستای گربه ای به ما اضافه شد .رفتیم رستوران دهکده .آقا تقی برامون کیک شکلاتی اورد وما مثل آدمایی که تو عمرشون کیک نخوردن حمله کردیم ولی حالم گرفته شد چون چیزی که من سفارش دادم نداشت ومن مجبور شدم یه چیز بی مزه بخورم. مثلا می خواستم امروز درس بخونم همش تقصیر این دوستای نابابه به قول یه نفر منو اغفال کردن. خیلی خوش گذشت وکلی خندیدیم ولی نمی دونم چرا همیشه در اوج خوشحالیم غصه ییهو میاد سراغم وسط خنده هام یه دفه خفه میشم. فکر کنم اینا نشانه دیونه شدنه؟شما چی فکر می کنید؟ یعنی من چول میزنم؟+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 23:47 توسط الهام |
یلدای خوبی بود اول با دوستان عزیز کلی خوش گذروندیم و بعد خونه شبنم اینا و آشنایی با کسی که انقدر خندوند مارو که داشتیم می مردیم .وبعد فرار من از دست همون شخص که نمیذاشت برم خونه.آخر شب هم دختر خوانواده بودم و خونه یکی از اقوام.
----- وقتی داشتیم میدوریدیم من گفتم بچه ها کاش میشد فلانی رو میدیدیم در کمال ناباوری چند دقیقه نگذشته بود که یکی از بچه ها گفت الهام فلانی داره میاد خلاصه دهن هممون باز مونده بود ------ به کسایی که دوسشون دارمو دلم میخواست بدونن که به یادشون هستم با اس ام اس تبریک گفتم هرچند که چندتاییش بی جواب موند از دست حافظ ناراحتم امسال اصلا درست حسابی جوابمو نداد فکر کنم اونم توکار من مونده خوب دیگه زیاد چرت و پرت گفتم ساعت چهاره و من باید 6 پاشم برم دانشگاه فقط 2ساعت وقت دارم لالا کنم. خداحافظی + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 4:3 توسط الهام |
|
| ||||||